![]() |
![]() |
|
|
.
. . . . . . . . . .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
آسمان را سر جایش می نشانم - تو بخواهی اگر -
ماه بی خسوف را به باغچه می کشم و حتا سقف خاطره را آوار می کنم - تو بخواهی اگر -
پرا نتز باز طناب انداخته اند گردن شعر واژه ها بوی تو را گرفته اند و کاغذ دارد سر گیجه می گیرد پرانتز بسته
هبوط می کنی در من ذوب می شوی بی قرار گریستنی ...
پیش از آن که در تو دفن شوم ادامه ی این گناه را به زمین می گذارم تو بخواهی اگر
می روی دریا را پشت سرت می ریزم خاکسترت شعله ور می شود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
سند چاه ویل را به نامت می زنم و حتا شش دانگ هاویه را اگر بخواهی که سهم من از زیستن همین ها بوده
محکوم شده ام به کابوس به محاسبه ی مساحت تابوت و در ادامه ایست دادن به واژه های هر جایی تا مرز بلاتکلیفی شعر
دست هایم را جا گذاشته ام در خواب تن های اصیل تا حرف هایم از نفس نیفتند تا جنازه ی واژه در گور شعرم نلرزد
محکوم شده ام به فلاش های شدید و حرف دارم روی این پوشه وکالت بلاعزل می دهم به چشم هایت تا صدای سقوط مرا در چاه ویل ضبط کنند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم بهمن 1385ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
هنوز ایستاده ای بر دامنه های مه گرفته ی زرده آنجا که دهکده ها بر جاده های همیشه بسته ی زمستان به واپسین ثانیه های انجماد دخیل بسته اند... لاله یی باژگونه را می مانی که هر روز - سرخ تر از قبل - جاودانگی ت را تکرار می کنی... زرده و تاراز نگاه مردانه ات را در قصیده یی حماسی خواهند سرود حمید یعقوبی سامانی - ۱۳۷۴
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 7:26 قبل از ظهر توسط حمید |
|
|
این جا رسم نیست سکه بریزند... من تاق می زنم همه ی خون دلمه بسته ام را با یک لحظه لبخند تو قبل از دیدن این صحنه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
دریاست دست های گرم تو وقتی هوا پس است چشمات مثل آیه آیه ی قرآن مقدس است نازل شده ست گیسوان تو در قدر قیرگون بر آفتاب شانه هات که: دیباست... اطلس است جنس تن تو: خاک شرق بهشت است و آب گنگ یا ذره ذره آب زمزم و خاک بنارس است ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
برای ورود به دیوان خواجه نمایان دربار اینترنت - با کفش - - بدون وضو - اول پای چپ را بگذارید... نه! اول در بزنید اهل فضلی دارد فضله ی ادبی تولید می کند همان لحظه در ضمن: ببخشید اگر به این خاطر که به شعور خودم توهین نشود شعر شما را خط زدم که: آماده ام برای اعتراض شدن.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 6:23 قبل از ظهر توسط حمید |
|
|
در زندگی زخم هایی ست... نه! اصلن نقطه سر زا رفت زا را را را... راحت باش.
دارم هبوط می کنم... به تمامت چشم ها دروغ گفتند دروغ شنیدم از قابیلی در باران کلاغی حک شده بر مفرغ
مرا به لبخند آخر همین لحظه دعوت کن توان ایستادنم نیست در این همه شریطه که می بارند و این همه مرد آبستن که نوزاد حرام زاده ی شعر پس می اندازند (بی سر بی سرنوشت)
در زندگی زخم هایی ست... آهای ایست! بایست که سر پایی هنوز و جهان آوار می شود قبل از آن که تعویذ کاری کند
و تو: هرگز به دنیا نیامده ای تا عاشقت باشم. آذر ۱۳۸۵ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
غم آخر
از امروز یک قصه در دفترت می شوم مهم تر از آن! نیمه ی دیگرت می شوم اگر سایه یی بر سرم نیست دلخور نشو که بی سایه هم سایه یی بر سرت می شوم دل پاره وقت مرا ثبت کن آن زمان که مغلوب چشمان شعله ورت می شوم جنوبی ام اما شمال دلم ابری است بخواهی تو اهواز و بابلسرت می شوم نه! این شعر در قبض روح تو درمانده است و من باز آشفته... در به درت می شوم برای دلم مجلس ختمی از نو بگیر بخواهی نخواهی غم آخرت می شوم
غیر قابل چاپ جهان شروع می شود از دکمه های پیراهن و ختم می شود به همین بندهای سوتین دوباره پریود مغزی من سه روز عقب افتاد نخواه شعر تازه بگویم. نمی شود. عمراً! تمام حرف هام می شوند غیر قابل چاپ نخوان! برای زیر هیجده ساله ها قدغن تو باز هم می آیی و می رسی به نقطه ی ذوب و بعد بارش و... (اردیبهشت جنگل فومن) شبیه تابلوی جیغ می شوی... و هر دو مات درست مثل روح دوقلوی لاله و لادن * * * تو می روی و باز دلم بی بهانه می گیرد میان این همه زن های(...) زن نه! این همه مانکن
آخرین یاغی شب نیست تا بگریزی لطیف خان! با صخره ها بستیزی لطیف خان! در رگ رگ تن این سنگلاخ سرد خونی دوباره بریزی لطیف خان! برخیز یاغی در چنگ خود اسیر دل بسته ای به چه چیزی لطیف خان! تاراج رفته ده ما سپیده دم حتا نمانده پشیزی لطیف خان! از آستین رفیق آمده برون دستی و خنجر تیزی لطیف خان! اسبی رمیده و برنو شکسته ای پس نیست راه گریزی لطیف خان! یک مشت پر کن از این خاک... خاک خوب چه خاک خاطره خیزی لطیف خان! امروز وقت خداحافظیت کوه نالید: وه چه عزیزی لطیف خان!
عمری که از عشق گفتیم... بگذر از آن خاک خاموش، تا این تن آتش بماند بگذار آرش بماند، بگذار آرش بماند هان ای کماندار مغموم، فصل نماز درفش است بگذار قبله... قبیله، در این کشاکش بماند عمری که از عشق گفتیم، بادا حرامت ستاره امشب رها کن که تا صبح، دل بی پری وش بماند گفتند: عاشق نبودی! این اتهام بزرگی ست گفتند: مایل نبودی آن عشق دلکش بماند ای ماه! ای صخره! ای کوه! ای شاهدان همیشه این من سزاوار آن هست کاین سان در آتش بماند؟! تنها فقط یک شب سرد، با خود سرودم که: ای کاش قلب سیاوش بمیرد، خون سیاوش بماند محصول غم را درو کن، ای داس ماه سه روزه تا اسب پیر نگاهم همواره سرکش بماند ای جغد خاکستری پوش! در این شب بی خیالی خواندی که تا صبح فردا، مردی مشوش بماند حمید یعقوبی سامانی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 7:48 قبل از ظهر توسط حمید |
|
|
عیادت مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد زندگی از دم در قصد رفتن دارد * * * روحم از سقف گذر خواهد کرد در شبی تیره و سرد تخت، حس خواهد کرد که سبک تر شده است * * * در تنم خرچنگی ست که مرا می کاود خوب می دانم من که تهی خواهم شد و فرو خواهم ریخت * * * توده ی زشت کریهی شده ام بچه هایم از من می ترسند آشنایانم نیز به ملاقات پرستار جوان می آیند!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
جن و پری دارد این روح عریان، انگار کابوس یک شام تلخ است
تا هاویه می دود در پی من، و سهم این من: سرانجام تلخ است باید بماند در آوار این فال، تا من بخوانم تمام دلش را باید بداند که این زخم کهنه، شرح غزل های ایام تلخ است دیروز گفتم که: زاینده رود است، امروز دیدم که آبی نبوده ست دیروز... امروز... آتش به جان زد، جانی که مغلوب یک نام تلخ است وقتی سر سازگاری ندارد، پا روی رسم جنون می گذارد چیزی که می ماند از او برایم، در لحظه ی تشنگی کام تلخ است آیا کسی هست در من بخواند آن شعرها را که هرگز نگفتم؟ یا این که این بار هم قسمت من: نفرین و نفرین و دشنام تلخ است در ظهر داغ خیابان پیوند، حتا نمانده ست طرحی ز لبخند چیزی بگو آی بانوی اسپند! حکم منِ بی تو فرجام تلخ است؟! ابلیس واری که شعله ورم کرد، باعث شد آخر در آتش ببینم آن سیب آن سیب شیرین حوا، بادام تلخ است... بادام تلخ است حمید یعقوبی سامانی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
به سرخی می گراید رنگ شفاف غزل هایم
شبی با این دل چادرنشین سوی تو می آیم...
چه هرگزی! چه خشمی! نگاه کن زمین را به جرم زخم خوردن، قنوت آخرین را به چرک می نشیند تمام زخم هایم فدای زخم هایت، دلم! فقط همین را...
عشق در سانحه ی چشم تو معلول شده ست مرگ با رفتن تو سکه ی یک پول شده ست...
شبیه یک مگس مرده داخل سوپ که خورده باشی از آن سوپ یک دو قلوپ شبیه جاده ی شب... بی زاپاس... رنوپنج که پاره شده تایر و پکیده تیوپ شبیه قلب تو... وقتی که من رفتم تپش تپش، گروپ گروپ... گروپ... گروپ
دارند رد پای تو را حذف می کنند از صفجه ها صدای تو را حذف می کنند قرآن به روی نیزه و تورات روی دست از هر دو، آیه های تو را حذف می کنند از متن ایلیایی دیوان خاک و زخم هر شعر در رثای تو را حذف می کنند...
شبیه تابلوی جیغ شدی، نکن همچین که باز هم می روم سراغ آنتی هیستامین قرار نیست که سلطان قلب ها بشوی نمی رسند به هم، آن فروزان و این فردین...
من مانده ام کجا... که کجاهاست جای تو یا کیست آن که می شود امشب فدای تو...
افتاد پله پله و حرفی به ما نزد حتا میان آهن و سرگیجه جا نزد گفت: عاشقم! بیا و قبولم کن و بمان عاشق!؟ نه یادم است... از این حرف ها نزد...
این خانه ی سرد و متروک، چیزی به جز من ندارد چون معبدی در لهاساست، افسوس کاهن ندارد...
چشم های تو خلاصه ی هزار و یک شب است سهم من ولی از این همه: تب و تب و تب است... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 5:13 قبل از ظهر توسط حمید |
|
|
از نفس افتاد چشمانم... نگاهم خشک شد
سرو بود آن آخرین پشت و پناهم، خشک شد آمدم شعری بخوانم، واژه ها را مه گرفت چشمه ی خورشید در آغاز راهم خشک شد جرات فانوس بودن را شب از من دور کرد عشق هم مثل همیشه با گناهم خشک شد عطر گیسوی تو را دستی کنار حوض شست بعد از آن اشک تمام حوض ها هم خشک شد قحطی لبخند بود و یک خیال آشنا آمد اما در هجوم سرد آهم خشک شد گریه کردی چشم هایت را سر چاه دلم چشم هایت شور بود انگار... چاهم خشک شد بس که این جا ایستادم زل زدم دیوار را از نفس افتاد چشمانم نگاهم خشک شد حمید یعقوبی سامانی |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم مهر 1385ساعت 6:3 قبل از ظهر توسط حمید |
|
|
شش سالگی ات را دیده بودم. و بیست و هفت سال تمام هر چه نگاه کردم به چشم دختربچه ها چشمی به آن سیاهی ندیدم. گفتم: دانشگاه رفته ای، شوهر کرده ای، بچه داری، هنوز عاشق کاپریس کلاسیکی و اسمت هم حتما دیگر مدینه نیست، چون به کلاس آن چشم ها نمی خورد. گفتند: همان روزهای اول جنگ، خمسه خمسه... و هنوز اسمت مدینه است و شش سال بیشتر نداری. حمید یعقوبی سامانی |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
بیا و مثل همیشه کمی زلالم کن
دوباره محو تماشای خط و خالم کن اگر چه لقمه ی فریاد من گلوگیر است، نترس! با تپش یک نگاه، لالم کن هزار مرتبه گفتم... و باز می گویم میان باغچه ی خواب هات چالم کن دلم گرفته از این تاک های خشکیده اسیر عطر تن سیب های کالم کن سکوت، تلخی قهوه... و برق چشمانت تمام ثانیه ها را به رنگ فالم کن نشسته ام لب حوضی که خیس تشویش است چه شور می زند این دل... تو بی خیالم کن برای آن که بدانی پرنده خواهم ماند از اوج ابر، نگاهی به زخم بالم کن به سنگ می زنم امشب سفال عمرم را بیا و لحظه ی جان دادنم حلالم کن ح.ی.س |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 5:27 قبل از ظهر توسط حمید |
|
|
سینه ام را مثل سینا می کنی
روی طور سینه غوغا می کنی رب ارنی، رب ارنی حرف من پر شد از گل های یاسینی، چمن گاه والعصر است و من مبهوت نور می تراود از ضمیرم خوف طور سینه ام لبریز شد از ربنا روی قالی تجلی نفسنا در شب دیدار با رب جلیل بشکن این بت های قلبم را خلیل جامی از( من و سلوی) آورید بهر آدم اشک حوا آورید کوه نفسانیتم ریزش نکرد با نگاه یار، آمیزش نکرد من به آواز تو عادت کرده ام رو به چشم تو عبادت کرده ام در عروقم خون، اناالحق می زند حرف ها با ذات مطلق می زند هفت بندت نی زن جانم شده چارتکبیر عشق و ایمانم شده گیسوان لیله القدرت کجاست؟ این وجود آیا حریم کبریاست؟ ما و بازار سیاه چشم یار ما و هجران فراق و انتظار آب بازی ملایک دیدنی ست بوسه از لب های شرمت چیدنی ست آن که لب های تو را خونرنگ کرد از رگ کردن هوای جنگ کرد * * * * * نیمه شب مهتاب بود و خاطرت عطرآگین شد هوا از فاطرت بوی طاها در فضا پیچیده بود یاد والشمس از ضحی تابیده بود باز هم شب های توفانی رسید شام انزلناه قرآنی رسید قلب من با یاد تو دف می زند چند واحد خون زخرف می زند من شکمبه نیستم با روح تو ترس از توفان چرا با نوح تو زنده با امداد الرحمن منم خسته از بیداد الشیطان منم دست ما را یاد الرحمن گرفت حور را از آدمی شیطان گرفت خط و خال دوست ناپیدا چرا؟ ناخدای بحر در صحرا چرا؟ باز هم انافتحنا ساز ما بندر تکبیر، بارانداز ما قحط عرفان است ای آهووشان ای گروه سروهای بی نشان من سری تسلیم دار آورده ام یک بغل گیسوی یار آورده ام در تخیل، زمزمی جاری شده باز هم گاه گرفتاری شده بعد المیزان چرا تفسیر نیست هیچ کس با بحث گل درگیر نیست حق اولاد فدک از یاد رفت حرمت بال ملک از یاد رفت پس وزارتخانه ی تفسیر کو؟ مجلس جبر و صف تقدیر کو؟ نفس های مطمئنه کم شدند محرمان غیب نامحرم شدند... ح.ی.س - ۱۳۷۳ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 6:24 قبل از ظهر توسط حمید |
|
|
این خیابان های پی در پی ، روسیاه قیر و تزویرند
بی نگاه تو غبارآلود، بی حضور تو زمین گیرند بید مجنون های این میدان، بی تو خشکیدند سال قبل جمعه های خلوت متروک پس چرا بی تو نمی میرند * * * * * یک نفر گفت: آخر قصه می رسی از راه جان خسته تو شروع داستان... آنها در پی کشف اساطیرند یک نفر: یا حضرت غایب! گفت و خود را حی حاضر خواند از تو حاضرتر کسی هم هست؟ جز خدا.... این را نمی گیرند (بیت اول دوم این شعر، تحت تاثیر همین ها بود شعرهای اینچنین ساده، مستحق طرد و تکفیرند) حمید یعقوبی سامانی |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
گر چه مستیم و خرابیم چو شب های دگر
باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم شاید ای دل نرسیدیم به فردای دگر ما عاشقیم و خوشتر از این کار، کار نیست یعنی به کارهای دگر اعتبار نیست بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار فکری به حال خویش کن، این روزگار نیست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط حمید |
|
|
من هزار سال پیش،از مادر در حال احتضارم به دنیا آمدم
من هزار سال پیش، در یک شب وهم انگیز، در کوچه ی مرگ مادرم، از بطن شبیخون خورده ی عشق، متولد شدم من هزار سال پیش، از گوری تنگ و متعفن، از جنازه ای متلاشی شده، از باغچه ی کرم های خاکی، زاده شدم من هزار سال پیش، هویتم را از دست دادم من هزار سال پیش، در کوره راه سنگلاخی شیون، فرق بین ماهواره و مناره را دانستم من هزار سال پیش، با همه ی فرشته های چشم آبی ملکوت، قطع رابطه ی اعتقادی کردم هزار سال است که آب بازی ملائک را ندیده ام هزار سال است که زخم های تشیع اثنی عشری ام ، در خانقاه معرفت پرسه نمی زنند هزار سال است که مادرم مرا به دنیای تجاهل قالب کرده اما دم از منطق و عرفان می زنم هزار سال است که ودا نمی خوانم هزار سال است که راه خسروانی نمی نوازم هزار سال است که دیگر حرف نمی زنم دنیای عجیبی است روزگار بی مروتی است هزاره ی ناجوری است هزاره ای که در آن ننه قمرها حافظ را هم پیک مادرانشان می دانند و اومانیستها مولانا را دوست پسر عمه شان خطاب می کنند هزاره ی آشفته ای است گل های محمدی در پخش کردن عطر خود در محلات بالا و پایین شهر، عدالت به خرج نمی دهند رد پای ماسمالیزاسیون بر روی آسفالت داغ اتوبانهای خودباختگی خودنمایی می کند میوه ها می خواهند خودشان را قاطی سیب زمینی کنند کتابهای جعفری را فقط سبزی فروش ها می خرند ... در این هزاره ی طاعون گرفته، کارمند ساده ی بانکی را دیدم که استالین وار به خاطر نامنظم ایستادن مردم در صف، همه را به باد ناسزا گرفت. قهر کرد! و با التماس مردم سر جایش برگشت نوجوان های رپی را دیدم که شب شام غریبان، شمع به دست می خواندند: تولد امام حسین مبارک! و تازه مسلمان شده ای را دیدم که به خیام می گفت: گبر! این روزها هر کس که شب خواب احتلام آور می بیند، صبح می شود شاعر گم شده در چین و شکن زلف دلدار هر کس که در انتظار اتوبوس یا تاکسی ایستاده و چهار تا بنز و تویوتا از کنارش رد می شود، در انکار عدل الهی کنفرانس خصوصی برپا می کند هزاره، هزاره ی کشک است ... دندان هایم کلید شده اند دارم خفه می شوم در این هوای غبار گرفته اما تو به خاطر بسپار که قلب شیشه ای هویت آدمی را اگر شکستند، هر تکه ای، زخمی بر پای تیشه به دستان خواهد شد هزاره ی عجیبی است اما به خاطرش بسپار به خاطرش بسپار اردیبهشت ۱۳۷۵ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
درسم بده، پاک بی سواتم به خدا
من تشنه ی یک چیکه نیگاتم به خدا هر چند گرفته ام دو تا فوق لیسانس پیش دو تا چشم تو جواتم به خدا ـ ـ ـ ـ ـ اوایل شهد در کام بود حرفات سس بهروز و مهرام بود حرفات دیروز در حال چت کردن خوابم برد بعد از چن سال دیازپام بود حرفات ـ ـ ـ ـ ـ موبایل تو جدید و شیک و پیکه صداش عالی و زنگاش هارمونیکه خودت خوبی، موبایلت خوبه، اما مسیج های تو بیش از حد رکیکه ـ - ـ ـ ـ تله پاتی با تو... وقتش رسیده ولی no response از تو بعیده دل من خط خطیه، در مقابل موبایل قلب تو آنتن نمی ده ـ ـ ـ ـ ـ شب و روز بد زبونی می کنی تو همه ش نامهربونی می کنی تو جدیدا می روی پیش بر و بچ واسه ما موش دوونی می کنی تو ـ ـ ـ ـ ـ نگذاشت به حرف هایش عادت بکنیم خود را دو سه ماهه بچه مثبت بکنیم ای کاش به راه افتد یک اینتردل تا با دل خود با دل او چت بکنیم ـ ـ ـ ـ ـ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 5:54 قبل از ظهر توسط حمید |
|
|
یک:
از سفر که بیایم برایت تکه ای از آسمان غربت را خواهم آورد تا بدانی که آسمان به هر کجا که روی همین رنگ نیست دو: آفتاب هر سپیده دم بر شانه های برهنه ات طلوع می کند و در واپسین ثانیه های روز در پیراهن خیست غروب! سه: چینی چشمانت لبریز شرابی کهنه ست باور کن عاقبت با سنگ یک نگاه خواهد شکست چهار: فواره ای در میدان شهر جان می کند و من تا خود صبح بلند بلند خواهم خواند حافظ را پنج: فصل ها چه بی شقایق عبور می کنند از پرچین قناری های سربریده شش: یک سال دیگر با چهار پاییز گذشت و ما در اولین پاییز سال بعد در میدان عشق دوباره شکست خوردیم هفت: مرگ پایان کبوتر است دروغ های شاعرانه را زیاد جدی نگیر هشت: دوباره شعر این گناه کبیره خط می زنم خط خطی می کنم نه: مردم شهر شب بعثت نور تاریکی به هم تعارف می کردند ده: دمای پچ پچ عشق رو به کاهش است و: هوا بس ناجوانمردانه سرد است دیگر شعر نیست یازده: تو جاشوی کدام لنج از دریا برنگشته ای هر که هستی نگاه کن من هم آمدم دوازده: من از قبیله ی آبم توفان نوح آرامشم را به هم نمی زند سیزده: مغزهای به بن بست رسیده ازدحام نقطه چین به جای کلمه چهارده: زندگی رسم خوشایندی است... و باورش فراتر از غیر ممکن پانزده: درخت ها که عریانند زمستان است تو که عریان می شوی بهار شانزده: عنکبوت شادمان از شکار یک مگس بی خیال آسمان و ستاره و پرواز هفده: در چشم های من تصویر برهنه ات را به تماشا نشستی ... در چشم های تو من ذره ذره فرو ریختم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
خاک... آتش... زنی معترض بود
صحبت از قلب تحت فلز بود خون قانا... دو گیلاس لبریز میز آخر که شیمون پرز بود علم سلاخی حلق اطفال صاحب ایده و سبک و تز بود مست شد... از فرات آب نوشید جای بعدی کانال سوئز بود یک کانال دخترانی که بی سر... - عشق دنیا جنیفر لوپز بود - شیخ های عرب خواب ماندند که شب شیخ هوگو چاوز بود ... نه! ببخشید! یک شیخ انگار به دفاع از شرف معترض بود حمید یعقوبی سامانی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
تو مثل صدای پای باران: شعری
در دفتر آبی بهاران شعری بی پرده بگویمت که در هر لحظه تاریخ تولد هزاران شعری ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ بگذار برای دل معطل باشم آلوده به راز... مثل جنگل باشم پرونده ی عشق تو اگر باز کنند، من متهم ردیف اول باشم ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ دو بیتی های بغضم را شنفتی برایم قصه ای از گریه گفتی به من گفتی تو مثل اشک پاکی مواظب باش از چشمم نیفتی ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ همین بیت اول بگویم که: شرقی ترینی و مثل غزل های حافظ به دل می نشینی نه! بگذار در بیت پنجم بخوانم برایت که از آبی آسمان یا سیاه زمینی نگاه تو شعله ورم کرد، خاکسترم کرد الهی از آن چشم ها هیچ خیری نبینی (ببخش این که دربیت سوم به نفرین رسیدم تحمل ندارم جفا از چنین نازنینی) بخوان اعتراف مرا در همین مصرع بعد تو یک حادثه در ترانه، تو شعر آفرینی به دست تو محتاجم ای معنی سیب حوا زمانی که در بهت چشمان من می نشینی حمید یعقوبی سامانی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
وقتی
اغوایم کرد کولی بی نام و نشان شناسنامه ام را به آب سپردم. عشق نام و نشان نمی خواهد ــــ ــــ ــــ ــــ ــــ در عشق بدهکاری بالا آورده ام شاید ورشکسته گی ام نزدیک باشد سرمایه ی محبتت را به دستم مسپار غریبه ــــ ــــ ــــ ــــ ــــ ماه دیشب در ستاره زار چشمه ی آسمان عریان تر از همیشه آبتنی می کرد ابری سترگ از این وقاحت برآشفت ــــ ــــ ــــ ــــ ــــ در اولین قرار تجربه کردیم ثانیه های بی قراری را ــــ ــــ ــــ ــــ ــــ نشانده بود تابوتی از من بر شانه های بایرش. حاصلخیزی را از مرده ای طلب می کرد دیوانه! ــــ ــــ ــــ ــــ ــــ گوسپندان لاله های باژگون را نمی فهمند می خورند ــــ ــــ ــــ ــــ ــــ زجرم می دهی با پلک های بسته ات باز کن چشم ها را تحمل کردنم دشوار است (غیر ممکن نیست) ــــ ــــ ــــ ــــ ــــ شهر بیمار است غرور باران را شکسته اند در آسمان عینک های آفتابی ــــ ــــ ــــ ــــ ــــ کلاغ ها پرواز می کنند اما نمی فهمند پرواز را قناری ها پرواز نمی کنند اما هر روز در قفس پرواز می سرایند حمید یعقوبی سامانی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
برای زادگاهم آبادان
هم درد رنگ پریده من اروند! هنوز بر دلم سنگینی می کند داغ آنها که جنازه های سیالشان را با حسرتی به رنگ خشم به دور دست های ستاره زدی می بردی چند کربلای چهار بغض با خود داری؟ ـ ـ ـ ـ ـ پسرک پابرهنه ی احمدآباد شعرهایش را کجا باید استفراغ کند این جا که نمی شود این جا غمریزگاه خونابه ی ماهی هاست این جا باران برای سبکباران می بارد این جا... این شهر... این سرزمین... این... دارایی منقول دریاقلی است و من بدون آن که از او بپرسم بدون آن که رضایتش را جلب نمایم نشسته ام و نماز می خوانم نمازم را به سخره مگیر اروند! ـ - ـ ـ ـ همراه بوالهوس من اروند! دیروز غول پیکرترین نفتکش های دنیا را در آغوش می فشردی امروز جنازه ی بارور شهیدان و فردا... و فردا شاید تابوت خاطره ی مرا تصورش را بکن چه اندوهگنانه خواهد بود نعش محبوس پسرک پابرهنه ی احمدآباد بر دوش راکدترین موج ـ ـ ـ ـ ـ همسایه ی دیوار به دیوار شعر من اروند! این جا در غریو مرگبار توپ ها -ننه زاغی- میراث مظلومیت شهر هنوز مقتل کوچه را معصومانه جارو می کشد پرنده ای زخمی که نه دشمن توانست از شهر بیرونش کند و نه دوست پیرزن مغرور آخرین بازمانده ی نسل پوست و استخوان ـ ـ ـ ـ ـ همشهری لبخندهای گم شده ی من اروند! آرام بگیر که دیگر بوق هیچ کشتی پولادین خواب ابریشمینت را برنخواهد آشفت (وشاید... هیچ ولکی سراغ لنج چپه شده اش نیاید) آرام بگیر تا بار شوکران ندهند نیشکرهای خوزستان آرام بگیر و آرامشت را مدیون بچه های کوی ذوالفقاری باش (ونه بریم و بوارده) آرام بگیر و عشق بورز به مردمی که هر پنج شنبه زیر آتش خمپاره به سراغ پاره های تنشان می آیند دشوار است آرام گرفتن، اما اروند من! آرام بگیر آرام! حمید یعقوبی سامانی آبادان - فروردین ۱۳۶۶ بازنویسی نهایی - مهر ۱۳۷۵ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ - توضیح: این شعر را ابتدا در سال ۱۳۶۶ و در سن ۱۵ سالگی به صورت ابتدایی تر نوشتم و بعد از آن در سال ۱۳۷۵ بازنویسی اش کردم که اولین بار در روزنامه کیهان و بعد هم در فصلنامه شعر حوزه هنری به چاپ رسید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
محمد امین کاشانی:
گفتم که دلم هست به پیش تو گرو دل باز ده آغاز مکن قصه ی نو افشاند هزار دل ز هر حلقه ی زلف گفتا دل خود بجوی و بردار و برو * * * * * سالک قزوینی: ای خاک درت سرمه کش چشم امید رفتی و ز انتظار شد دیده سفید بازآ که کشم به دیده خاک قدمت تا کور شود هر آن که نتواند دید * * * * * نصیبی گیلانی: آن یار جفاجو که وفا کم دارد بسیار مرا به جور می آزارد با این همه بی وفا مرا خواند، آری کافر همه را به کیش خود پندارد * * * * * نوری اصفهانی: کی دیده ور از جمال ایمان گردم از کرده ی بد کجا پشیمان گردم خاکم ز کلیسیا و آبم ز شراب کافرتر از آنم که مسلمان گردم * * * * * مهدی اخوان ثالث: خشکید و کویر لوت شد دریامان امروز بد و از آن بتر فردامان زین تیره دل دیو صفت مشتی شمر چون آخرت یزید شد دنیامان * * * * * سلطان ولد: گفتم دو انار بربری، گفت برم گفتم صنما صنوبری، گفت برم هر جا که روی مرا بری؟ گفت برم گفتم چه نهی تو بربرم؟ گفت برم * * * * * خیام: من بی می ناب، زیستن نتوانم بی باده کشید بار تن نتوانم من بنده ی آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم * * * * * عین القضات همدانی: هرگز بت من روی به کس ننموده ست وین گفت و شنود خلق بر بیهوده ست وان کس که بتم را بسزا بستوده ست او هم به حکایت ز کسی بشنوده ست |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط حمید |
|
|
خوب است ما هم مثل باران حس بگیریم
هر شب سراغی از گل نرگس بگیریم از خم شراب سبز اشراقی بنوشیم جامی الا یاایهالساقی بنوشیم خوب است قدری من به خال لب بخوانیم خوب است قدر این دقایق را بدانیم من با دو جرعه آیه ی گل مسیت مستم من عاشقم، دیوانه ام، اینم که هستم پروانه های بغض من را آه برده ست فانوس آهم در غم تو جان سپرده ست ای شمع های مرده امشب جان بگیرید ای حرف های کهنه ام پایان بگیرید من راوی شرقی ترین شعر زمینم نیکم، بدم، اینم! همینم آه! اینم! دیوانگی از حد گذشته وای بر من ای عشق دوری کن از این آلوده دامن فصل شرر، رویین تنی را پیشه کردم کی از تهمتن از گزین اندیشه کردم ای وای بر این چشم های تیر خورده افسوس بر این سینه ی شمشیر خورده جز غم کسی در شام این مجلس نمانده ست ردی، نشانی از گل نرگس نمانده ست عمر گل نرگس هزار و یک بهارست عمر گل نرگس به قدر انتظارست ای بغض! بشکن در مسیر آه سردم بنویس بر زخم گلو ابیات دردم بنویس بعد از من کمی یاسین بخوانند یوسف نشد یک آیه بنیامین بخوانند سر می زند بر سنگ، امشب موج آهم من بی گناهم، بی گناهم، بی گناهم! یک ناگهان عطر غزل در کوچه پیچید حی علی خیرالعمل در کوچه پیچید یک ناگهان از سمت قبله، رعد... توفان اول صدای سبز باران، بعد توفان سمکوب توسن های شرقی شد دل من داوود آمد با فلاخن... بی فلاخن! ای ایلیای سبزپوش آسمانی ای لهجه ی شرجی شرق شروه خوانی شبدیز رفت و ما اسیر نعل ماندیم فصل پرستش سینه چاک بعل ماندیم ای ایلیای آسمانی! یاسمین کو؟ دستان بارانخیز خون در آستین کو؟ هویی بکش در دستگاه شور باران چندی بمان در خلوت چشم انتظاران از ابر شط، شمس بنی هاشم نیامد تا غربت ما حضرت قائم نیامد من ماندم و اشک و سمندی زین نکرده من ماندم و این آفتاب پشت پرده من ماندم و یک مشت شعر سرد و ساده یک دشت خسته، یک سواره، یک پیاده بگذار امشب شعر من این جا بماند بگذار مردی شعرهایم را نخواند تا صبح فردا، یک نفس هم مهلتی نیست ناموس گل بر باد رفته، غیرتی نیست شب بر سکوت من چه سنگین می نشیند چشم مرا بسته ست تا چیزی نبیند بگذار امشب یک دهن شیون بخوانم کنعانی ام! یک آیه پیراهن بخوانم ای ابرها! بر دامن یوسف ببارید بر سوره ی پیراهن یوسف ببارید ای آفتاب گبر و ترسا! هان میاسا ما را ببرتا گَنگ، تا صبح لهاسا... * * * * * عهد سلیمان است، اهریمن نباشیم جز آیه های سوره ی آهن نباشیم عطر تو را باد غزل ها با خود آورد حی علی خیرالعمل ها با خود آورد رود اَلست ربکم در شهر جاری ست فصل غریبی، عاشقی، چشم انتظاری ست شمشیر حیدر، نزد قائم بی غلاف است کعبه به دور دوست در حال طواف است کعبه طوافش می کند، والله والله! بنویس بر دیواره اش: نصر من الله بنویس تا مثل شقایق حس بگیریم هر شب سراغی از گل نرگس بگیریم هر شب شرابی از غم قائم بنوشیم گل سوره ی پیراهن یوسف بپوشیم * * * * * ای خاطرات رفته تا خواب اقاقی امشب کسی مانده ست با: صبح است ساقی! صبح است ساقی آتشی در جان ما ریز از زخم البرز آرشی دیگر برانگیز هان ای کمانداران شرقی! تیرتان کو؟ شمشیرتان، شمشیرتان، شمشیرتان کو؟ الله اکبر! آسمان پیچیده دردرد امشب بیا محض خدا ای مرد برگرد غم حجله ها در کوچه ها آذین ندارند اسبان زخمی نسبتی با زین ندارند نیلوفران خسته بوی وهم دارند آلاله ها از غصه ی ما سهم دارند ای ساقی مست از میِ غم، غمزه ات کو؟ ای لشکر بغض محمد، حمزه ات کو؟ سال قَرَن رفت و اویس ما نیامد لیلای شرقستان قیس ما نیامد پروانه ها از محفل آتش رمیدند آن شب که چشم شمع ها را دور دیدند قوم شبیخون خورده! ایمانتان کجا رفت؟ دردست این... دردست، درمانتان کجا رفت؟ سر در گریبان کدامین کینه بردید کاین گونه در بیغوله ی شب جان سپردید؟ بی انتظاری چشمتان را کور کرده ست دل هایتان را از حقیقت دور کرده ست معنی دریا چیست؟ جز با موج رفتن تا بی کران ، تا آسمان، تا اوج رفتن معنی دریا چیست؟ سیلی بر تن سنگ با صخره های فتنه جو هر روز در جنگ معنی دریا چیست؟ در غم غوطه خوردن با عشق دنیا آمدن، با عشق مردن معنی دریا چیست؟ خال لب، گل سرخ در سفره ی پاک صدف ، هر شب گل سرخ * * * * * مردم! تب از عشق غافلها گرفتیم رنگ سبکباران ساحلها گرفتیم مهدی بیا، مهدی بیا از یادمان رفت فصل عبور لاله ها از یادمان رفت این ماندن خاکستری هرگز مبادا در بی خیالی بستری هرگز مبادا مثل گلوی نی لبک ها حس بگیرید امشب سراغی از گل نرگس بگیرید ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این مثنوی سالها قبل و پیش از آن که آتش در نیستان دوست و برادر بزرگوارم سید مهدی شجاعی بیفتد، در آن ماهنامه چاپ شده و حال و هوای همان یک دهه قبل را در خود دارد. حمید یعقوبی سامانی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط حمید |
|
|
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
انی رایت فی الپارک، مامور انتظامه آمد جلو به من گفت: خانم کی باشه آقا؟ قُلتُ که اُم طفلی، الیوم الی القیامه گفتا که رو کن اینک اسناد ازدواجت قلتُ که لیسَ عِندی، قالَ: شناسنامه! گفتم: برادر من! این هست همسر من قالَ که بحث موقوف! اُسکُت! نده ادامه آخر کلانتری برد ما را و چون عیان شد نَحنُ زنیم و شوهر، قالَ: مع السلامه! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
نکته ای دلکش بگویم: برج آن یارو ببین
پول های رفته بالا از سر پارو ببین صادرات روده و چرم و گلیم و قره قورت واردات قالپاق و گیره سر و دارو ببین جای امضا می زند انگشت در پای چک اش نوکرش پی.اچ.دی دارد، عالم وارو ببین گرچه زشت است و کریه اما میان دفترش گله ای منشی و دفتردار زیبارو ببین گوید اجدادش همه آدم حسابی بوده اند رو عقب تر، دست هر یک بیل یا جارو ببین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط حمید |
|
|
من به حضرت مولانا(ع) به عنوان ششمین پیامبر اولوالعزم ایمان دارم
من بنده ی مخلص شیخ عزوجل سعدی شیرازی ام من هر روز صبح قبل از دست زدن به دیوان آسمانی حافظ -صلوات الله علیه- وضوی معرفت می گیرم من هر شب به طرف دشتستان فائز، نماز عشق می خوانم من به طرفداری از عریان شدن باباطاهر، مقاله می نویسم من خاک قبر شش گوشه ی محتشم را برای تبرک روی سر شعورم می ریزم من تا یک پیاله عرق عراقی نخورم نمی توانم شعر بگویم من سالهاست که دل وامانده ام را دو دستی تقدیم بیدل کرده ام من به کور بودن خودم ایمان پیدا کرده ام، از وقتی که به بینا بودن رودکی مشکوک شده ام من در مرگ رستم طوسی به دست شغاد غزنوی سوگنامه سروده ام... ح.ی.س |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط حمید |
|
|
اول دفتر پست الکترونیک بايگاني |
| ش ب ه ا ي ز ا ي ن د ه ر و د |
|
|
| اتاق بايگاني |
|
تیر 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|